لغت نامه دهخدا
بود خفاش و نتواند که بیند روی من نادان
ز من پنهان شود زیرا منم خورشید رخشانش.ناصرخسرو.نور خورشید در جهان فاش است
آفت از ضعف چشم خفاش است.سنائی.عشق خوبان و سینه اوباش
نور خورشید و دیده خفاش.ظهیرفاریابی.هواداری مکن شب را چو خفاش.نظامی.نتوانم که ترا بینم از آنک
چشم خفاش ضیا نپذیرد.عطار.آنچنانکه لمعه دریاش اوست
شمس دنیا در صفت خفاش اوست.مولوی.