لغت نامه دهخدا
به زلف تنگ ببندد بر آهوی تنگی
به دیده دیده بدوزد ز جادوی محتال.منجیک.تو گفتی که من بدزن و جادویم
ز پاکی و از راستی یکسویم.فردوسی.چو فردا تو در منزل آئی فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.فردوسی.چه جادو چه دیو و چه شیر و چه پیل
چه کوه و چه هامون چه دریای نیل.فردوسی.کجا آن کمین و کمان و کمند
که کردی بدو دیو و جادو به بند.فردوسی.او به می دادن جادوست ، به دل بردن چیر
چیزها داند کردن بچنین باب اندر.فرخی.گرفتم عشق آن جادو، سپردم دل بدان آهو
کنون آهو وشاقی گشت ، و جادو کرد اوشاقش.منوچهری.امیر ناچار از این تنگدل میشد و آن نه چنان بود که میگفتند که سباشی نیک احتیاط میکرد چنانکه ترکمانان او را سباشی جادو میگفتند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 546 ).
همانگه زن جادوی پرفسون
که بُد دایه مه را و هم رهنمون.اسدی.زن جادوست جهان من نخرم زرقش
زن بود آنکه مر او را بفریبد زن.ناصرخسرو.بگریزد اوز تو چو تو فتنه شوی بر او
پرهیز دار زین زن جادوی مدبره.ناصرخسرو.در دست زمان سپید شد زاغت
کس زاغ سپید کرد جز جادو.ناصرخسرو.جادوی زمانه را یکی پر است
زین سوش سیه ، سپید دیگر سو.ناصرخسرو.