لغت نامه دهخدا
اصاروا الجو قبرک واستنابوا
عن الاکفان ثوب السافیات
هر که ثوبی با تن عاری دهد
در دو عالم ایزدش یاری دهد.عطار.و گویند: فی ثوبی ابی ان افیه ؛ یعنی برذمه من و پدر من است وفای آن. || دل. قلب. || عمل. || پیه تنکی که بالای شکمبه و روده باشد. چادر پیه. ثرب.
ثؤب. [ ث ُءْب ْ ] ( اِخ ) ابن معن. طائی است از قدماء جاهلیت و او جد عمروبن المسیح بن کعب است. ( تاج العروس ).
ثوب. [ ث َ ] ( ع مص ) ثؤوب. ثَوبان. بازگشتن بعد از رفتن. || گرد آمدن مردم. || گرد آمدن آب بعد از آنکه رفته بود. || پر آب گردیدن حوض و ظرف و مانند آن یا قریب به پری رسیدن. || سرزنش کردن کسی را بر کار بد. || جامه کشیدن از بیمار. || فربه شدن بعد از لاغری مرض.
ثوب. [ ث َ ] ( اِخ ) ابن شحمه تمیمی ملقب به مجیرالطیر. و او ست که حاتم طی را اسیر کرد. ( تاج العروس ).
ثوب. [ ث َ ] ( اِخ ) ابن النار. شاعری جاهلی است. ( تاج العروس ).
ثوب. [ ث َ ] ( اِخ ) ابن تَلدة. مردی بود درازعمر. و او راست : شعر در روز قادسیه و از بنووالبه است. ( تاج العروس ).