لغت نامه دهخدا
مرا چون خرد بند تکلیف سازد
ز بند خرد در هوا می گریزم.خاقانی.اگر در تقویم او زیادت تکلفی و تکلیفی رود بشکند و باطل گردد. ( سندبادنامه ص 46 ). دست از ارهاق و تکلیف او بداشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 360 ). || ( اِ ) امر و نهی خدای مر بنده را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). حق و فرض و کاری که باید بجای آورده شود و واجب بود. ج ، تکالیف. ( ناظم الاطباء ) :
زانکه محسوس است ما را اختیار
خوب می آید بر او تکلیف کار.مولوی. || زحمت و سختی و دشواری و تصدیع و رنج و عذاب و اذیت و ستم و کار پرمشقت. ( ناظم الاطباء ). || فارسیان بمعنی مطلق کار فرمودن با لفظ کردن ، استعمال نمایند پس تکلیفات شرعیه بنا بر مشهور از این قسم باشد. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ). وظیفه. دستور. فرمان :
تکلیف تو به هر که در ایام گل کند
خونش بخاک ریز که از اهل بدعت است.صائب ( از آنندراج ).