لغت نامه دهخدا
گر دیگر آن نگار قباپوش بگذرد
ما نیز جامه های تصوف قبا کنیم.سعدی.او را در زی تصوف ریاستی بتمکین و حکمی به اعلاء علیین راست شد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ اول تهران ص 429 ).
- اهل تصوف ؛ صوفیه. ( ناظم الاطباء ).
- علم تصوف ؛ علمی که در آن بحث میشود از اعراض از ماسوی اﷲ و وصول به حق. ( ناظم الاطباء ).