لغت نامه دهخدا
هم از شعر پیراهنی لاژورد
یکی سرخ شلوار و مقناع زرد.فردوسی.پیراهنکی برید و شلواری
از بیرم سبز و از گل حمری.منوچهری.پیراهنکی بی آستین لیکن
شلوار چو آستین بوعمری.منوچهری.چه سود این بند سخت دلپسندت
که بی شلوار بدشلواربندت.( ویس و رامین ).چه بندی بند شلوارت به کوشش
که بی شلوار زو نایدت پوشش.( ویس و رامین ).بودلف به شلواری و چشم بسته آنجا بنشانده.( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 171 ).
تن همان خاک گران و سیه است ار چند
شاره و آبفت کنی کرته و شلوارش.ناصرخسرو.اندر کتاب صورت پادشاهان بنی ساسان گفته است که پیراهن او به دینارها بود و شلوار آسمان گون. ( مجمل التواریخ و القصص ).
از مکرمت توست که پیوسته نهفته ست
این شخص به درّاعه و این پای به شلوار.سنایی.شفیع بسته گریبان و بسته بند ازار
چنان نباشد کآید بر تو بی شلوار.سنایی.همچو دف کاغذینش پیراهن
همچو چنگش پلاس بین شلوار.خاقانی.تو قبا می خواستی خصم از نبرد
رغم تو کرباس راشلوار کرد.مولوی.چادر آن صنم ابر است و قصاره رعدش
آتش برق نموده ست ز گلگون شلوار.نظام قاری.برمیکنم به روی میان بند جانماز
لنگوته را معارض شلوار می کنم.نظام قاری.شلوار سرخ والا منمای ای نگارین
یا دامنی برافکن یا چادری فروهل.نظام قاری.عروسانه این نوگل سرمه ای
به پا کرده شلوار فیروزه ای.ملاطغرا ( از آنندراج ).- امثال:
شلوار ندارد بند شلوارش را می بندد. ( امثال و حکم دهخدا ).