لغت نامه دهخدا
نهانش همیداشت تا هفتسال
یکی شاهرخ گشت با فر و یال.فردوسی. || ( اِ مرکب ) نام دو مهره شطرنج. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). «شاه » نام یکی از مهره های شطرنج است و «رخ » نام مهره دیگری است. || شه رخی که در شطرنج میباشد و آن کشت دادن است بحریف بطرزی که ضرب بررخ او نیز واقع شود. ( غیاث اللغات ).
- شاهرخ خوردن ؛ آن است که کشت به شاه برسد که بضرورت از آنجا برخیزد و حریف رخ را بزند. ( بهار عجم ) :
نیست جم ورنه خجلتی میبرد
شاهرخ کو که شاهرخ می خورد.ظهوری.- شاهرخ زدن ؛ کشت دادن به حریف مهره شطرنج را :
نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد.حافظ.|| کرگدن. ( ناظم الاطباء ). اما این معنی جای دیگر دیده نشد.
شاهرخ. [ رُ ] ( اِخ )پسر امیر تیمور گورکان. رجوع به شاهرخ میرزا شود.