لغت نامه دهخدا
آراسته گشته ست ز تو چهره خوبی
چون چهره دوشیزه به یک رنگ و به گلنار.خسروی.رسیده بدین سال و دوشیزه اند
به دوشیزگی نیز پاکیزه اند.فردوسی.ز چندین یکی را نبوده ست شوی
که دوشیزگانیم وپوشیده روی.فردوسی.ستیزه بدن عاشقان به ساق و میان
بلای گیسوی دوشیزگان به بش و به دم .عسجدی.هدهد چو کنیزکی است دوشیزه
با زلف ایاز و دیده فخری.منوچهری.یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الاهمه آبستن و الا همه بیمار.منوچهری.زن دوشیزه را دو خوشه در دست
ز سستی مانده بر یک جای چون مست.( ویس و رامین ).مردی فقاعی حاجب بکتغدی... دست در دو دختر دوشیزه زد تا رسوا کند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 471 ). این خاتون را عادت بود که سلطان محمود را غلامی نادر و کنیزکی دوشیزه نادره هرسالی فرستادی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 253 ).
علم تأویل است دوشیزه نهان
چون به برگ حنظل اندر حنظله.ناصرخسرو.وز زمانی که کسی دست بر ایشان ننهاد
همه دوشیزه و همزاد به یک صورت شاب.ناصرخسرو.آن چیست یکی دختر دوشیزه زیبا
از بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا.ناصرخسرو.طبعی چو بنات نعش ز آمال
دوشیزه جاودان ببینم.خاقانی.گر جهان حصنهای دوشیزه