لغت نامه دهخدا
شب عنبرین هندو بام اوی
شفق دردی آشام از جام اوی.فردوسی.ز بس داروگیر و ز بس موج خون
تو گفتی شفق زآسمان شد نگون.فردوسی.سرخ جامی چون شفق در دست و آنگه در صبوح
لخلخه از صبح و دستنبو ز اختر ساختند.خاقانی.تا به دست آورده اند از جام و می صبح و شفق
زیر پای ساقیان گنج روان افشانده اند.خاقانی.می عیدی نگر و جام صبوحی که مگر
شفق آورده و با صبح برآمیخته اند.خاقانی.هست آفتاب زرد و شفق چون نگه کنی
تب برده گشاده رگ از نشتر سخاش.خاقانی.شد صبح دشمنانت از خون دل شفق
وز روز دولت تو هنوز این سحرگه است.ظهیر فاریابی.از مطلع فلق تا مقطع شفق به حدود اسیاف خدود اصناف آن جمع می شکافتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 327 ).
طبیبان شفق مدخل گشادند
فلک را سرخی از اکحل گشادند.نظامی.چون هاتف صبح دم برآورد