لغت نامه دهخدا
دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب
به پیش خوک نهادن نه من و سلوی را.ناصرخسرو.من ترنجبین بود و سلوی مرغ بریان بود. ( قصص الانبیاء ص 123 ). و من و سلوی برای ایشان بخواست وآن ترانگبین است و سمانه. ( مجمل التواریخ و القصص ).
وجود بی کف تو تنگدست بود چنان
که امن و سلوت میخواند من و سلوی را.انوری.قحط دانش را ز اعجاز ثناش
من و سلوی از لسان خواهم فشاند.خاقانی.گر بعهد موسی امت را گه قحط از هوا
باز من و سلوی سلوت رسان افشانده اند.خاقانی.|| هر چیز که تسلی دهد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). مایه تسلی. ( فرهنگ فارسی معین ). || شهد. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). ورتیج. عسل. ( مجمل اللغة ) ( صراح اللغة ). ورتیج. ( ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 59 ) ( زمخشری ). انگبین. عسل. ( فرهنگ فارسی معین ).
سلوی. [ س َ ] ( اِ ) گیاهی بنام مریم. گلی. ( فرهنگ فارسی معین ).