سرشته

لغت نامه دهخدا

سرشته. [س ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) معجون. ( بحر الجواهر ). معجون کرده. بدست مالیده. ( صحاح الفرس ). عجین :
بشب سرشته و آغشته خاک او از نم
بروز تیره و تاری هوای او ز بخار.فرخی.چو عنبر سرشته یمان و حجازی.
مصعبی ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 384 ).
تف آه از دلم سرشته به خون
سبحه سوز سروش می بشود.خاقانی.عقابان خدنگ خون سرشته
برات کرکسان بر پر نبشته.نظامی.فرشته است این بصد پاکی سرشته
نیاید کار شیطان از فرشته.جامی.ای دوست گل سرشته را آبی بس. ؟ ( از شاهد صادق ).

فرهنگ معین

(س رِ تِ ) (ص مف . ) ۱ - آمیخته ، آغشته . ۲ - خمیر گشته . ۳ - آفریده .

فرهنگ عمید

۱. خمیرشده.
۲. آغشته .

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - مخلوط شده آغشته . ۲ - خمیر گشته . ۳ - آفریده .

ویکی واژه

آمیخته، آغشته.
خمیر گشته.
آفریده.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم