لغت نامه دهخدا
بکف جام و در گوش ، بانگ رباب
بر آتش سرون گوزنان کباب.فردوسی.در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود.فردوسی.بمرو اندر از بانگ چنگ ورباب
کسی را نبد هیچ آرام و خواب.فردوسی.نیامد سر مرغ و ماهی بخواب
از آن بزم و آواز چنگ و رباب.فردوسی.همه شب ز آواز چنگ و رباب
سپه را نیامد بر آن دشت ، خواب.فردوسی.مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب
با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب.منوچهری.من و نبید و بخانه درون سماع و رباب
حسود بر در و بسیارگوی در سکه.منوچهری.شراب و خواب و کباب و رباب و بره و نان
هزار کاخ فزون کرد با زمی هموار.
بوحنیفه اسکافی ( ازتاریخ بیهقی چ ادیب ص 227 ).
پند کی گیرد فرزند تو ای خواجه ز تو
چون رباب است به دستت در و بر سَرْت شراب.ناصرخسرو.ز چشمت خواب بگریزد چو گوشت زی رباب آید
بخواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی قرآن.ناصرخسرو ( دیوان چ مینوی - محقق ص 291 ).