لغت نامه دهخدا
از حشمت سلطانی و از تاج فریدون
چاووش ورا قبه و قوقوی کلاه است.سوزنی. || نقیب قافله. ( برهان ). نقیب و جارچی و پیک و یساول و رئیس و پیشوا و وکیل و پیشرو کاروان. ( ناظم الاطباء ). کسی که دعوت رفتن بزیارت عتبات عالیات کند. در اصطلاح روستائیان خراسان ، کسی باشد که در فصل مناسب زیارت در دهات و روستاها سواره یا پیاده براه افتد و روستائیان را بوسیله جار زدن یا خواندن اشعار مهیج و مناسب بزیارت اعتاب مقدسه تشویق و تهییج نماید. || سرهنگ و صاحب منصبی که پیشاپیش حاکم و اشخاص بزرگ میرود. ( ناظم الاطباء ) :
بانگ چاووشان چو از ره بشنود
تا نبیند رو به دیواری کند.مولوی.و رجوع به چاوش شود. || بزغاله نر یکساله. ( در اصطلاح روستائیان تربت حیدریه و گناباد ).