لغت نامه دهخدا
آنچه بخروار ترا داده اند
با تو نه پیمانه بجا نه قفیز.کسائی.گر ترا دسترس فزونستی
زر بپیمانه می ببخشی و من.فرخی.کم بینک پیمانه و ترازو
هر گز نشود پاک ز آب زمزم.ناصرخسرو.پیمانه این چرخ را همه نام
معروف به امروز و دی و فردا.ناصرخسرو.خرد پیمانه انصاف اگر یک بار بردارد
بپیمایدمر آن چیزی که دهقان زیر سردارد.ناصرخسرو.جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست
کردن ستد و داد به پیمانه و میزان.ناصرخسرو.و پیمانه راست داشتن ترازو. ( مجمل التواریخ و القصص ).
قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکن
قدم پیمانه نطق جهان پیمای او آمد.خاقانی.پیمود نیارم بنفس خرمن اندوه
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد.خاقانی.گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه میگردد
به عارض تا فتاد از تاب می گلهای خندانش.خاقانی.مانده ترازوی تو بی سنگ ودُر
کیل تهی گشته و پیمانه پُر.نظامی.غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آب است و یک کمچه دوغ.سعدی.بکوی گدایان درش خانه بود
زرش همچو گندم بپیمانه بود.سعدی.سندری ؛ پیمانه بزرگ. سندره ؛ نوعی از پیمانه بزرگ. سدیس ؛ نوعی از پیمانه. قباع ؛ پیمانه بزرگ. ( منتهی الارب ). قسطاس ؛ پیمانه بزرگ. ( دهار ). من ؛ پیمانه ای است. مکوک ؛ پیمانه ای که در آن یک و نیم صاع گنجد. کرّ؛ پیمانه خواربار که مر اهل عراق راست. جمم ؛ آنچه بر سر پیمانه باشد بعد پری. جمام ؛ پرکردن پیمانه را تا سر. پیمانه سر برآورده بعد پُری. مدی ؛ پیمانه شامیان و مصریان. جمجمه ؛ نوعی از پیمانه است. جم ؛ پر کردن پیمانه را تا سر. جراف ؛ نوعی از پیمانه. کیل غُذارم ؛ پیمانه تخمینی. غور پیمانه ای است مقدار دوازده سخ ، مراهل خوارزم را. غراف ؛ پیمانه ای است بزرگ. قسط پیمانه ای که نیمه صاع باشد. مختوم ؛ پیمانه صاع. خطر؛ پیمانه کلان برای غله. ( منتهی الارب ). || جام. پیاله باده خوری. رطل. ( دهار ). مدة. ( منتهی الارب ). قدح شرابخواری. ( برهان ). ناطل. ( زمخشری ) ( منتهی الارب ). آوند شراب :