لغت نامه دهخدا
وخی. [ وَ خی ی ] ( ع اِ ) ج ِ وَخْی ْ. ( منتهی الارب ). رجوع به وَخْی ْ شود.
وخی. [وُ خی ی ] ( ع اِ ) ج ِ وَخْی ْ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). به معنی قاصد. ( ناظم الاطباء ). رجوع به وَخْی شود.
وخی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب است به وخان که نام شهری است از حدود ماوراءالنهر. ج ، وخیان : خمداد جایی است که اندر وی بت خانه های وخیان است. ( حدود العالم ). و از حدود وی روی نمد زین و تیر وخی خیزد. ( حدود العالم ). رجوع به وخان شود.