لغت نامه دهخدا
حق القدم گرفت گهرهای نیم رو
پای کسی که آبله زد در سراغ ما.خالص ( از آنندراج ).با حبابش نیم رو را بحث در بدگوهری است
اوز عمان خیزد این از چشمه آب بقا.شفیع اثر ( از آنندراج ). || نیم برشته. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی دوم شود.
- نیم روخاکی ؛ یک طرف رخسار بر زمین نهاده. ( از رشیدی ) ( از انجمن آرا ) . رخسار از یک طرف بر زمین نهاده. ( آنندراج ). رجوع به نیم روخاکین در سطور ذیل شود :
بر در خاکش خجل بنشست چرخ
نیم روخاکی و خون آلود و بس.؟ ( از آنندراج و انجمن آرا ).- نیم روخاکین ؛ نیم روخاکی. چهره بر خاک سوده. کنایه از حالت عجز و تضرع وخاکساری. رجوع به نیم روی شود :
نیم روخاکین چو بوسم پای تو
بر سر از نو تاج تمکین آورم.خاقانی.- نیم رو کردن ؛ تخم مرغ در روغن پختن. تخم مرغ در روغن جوشان و گدازان شکستن.