لغت نامه دهخدا
چه از نوجوان و چه مرد کهن
ز گرشاسپ بودی سراسر سخن.فردوسی.بدو گفت کای گرد روشن روان
فرستَمْت همراه این نوجوان.فردوسی.تو هم نوجوانی دلیری مکن
رخ بخت خود را زریری مکن.فردوسی.چنین داد پاسخ کز این نوجوان
دلم شد به مهر اندرون ناتوان.اسدی.فریفته مشو ای نوجوان بدانکه به رو
چو بوستان و به قد سرو بوستان شده ای.ناصرخسرو.طرب نوجوان ز پیر مجوی
که دگر ناید آب رفته به جوی.سعدی.مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما
که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد.صائب. || کنایه از شاداب و قوی و بانشاط، مقابل پیر که سست و فرتوت و پژمرده است :
پیر است چرخ و اختر بخت تو نوجوان
آن به که پیر نوبت خود با جوان دهد.ظهیر.- نوجوان شدن ؛جوانی از سر گرفتن. شاداب و بانشاط شدن :
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه.رودکی.جهانی ز پیری شده نوجوان
همه سبزه و آبهای روان.فردوسی.بس پیر مستمند که در گلشن مراد
بوی بهشت بشنود و نوجوان شود.سعدی.