نصب
فرهنگ معین
(نُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - بلا، سختی . ۲ - خستگی ، فرسودگی .
فرهنگ عمید
۲. گماشتن.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - درد . ۲ - بلا محنت . ۳ - جمع نصاب . ۴ - جمع نصیب .
بهره . نصیب . قسمت . لغتی است در نصیب
دانشنامه اسلامی
معنی نُصُبٍ: نشانه های نصب شده -علامت ها- چیزهایی که به منظور علامت در سر راهها نصب میکنند تا رهنورد به وسیله آن ، راه را گم نکند
معنی نُصْبٍ: رنج و خستگی که از خارج به آدمی روکند
معنی نُصِبَتْ: نصب شد
معنی نَضَعُ: نصب می کنیم - قرار میدهیم - می نهیم
معنی مُّسَنَّدَةٌ: تکیه داده شده (اسم مفعول از مصدر تسنید ، به معنای آن که چیزی را طوری نصب کنی که بر چیز دیگری نظیر دیوار و مثل آن تکیه داشته باشد . )
معنی نَصِیبٌ: بهره وسهم (اصل آن از نصب به معنای به پا داشتن است و بهره و سهم را به این مناسبت نصیب خواندهاند که هر سهمی هنگام تقسیم از سایر اموال جدا میشود تا با آن مخلوط نگردد )
معنی نَصِیبَکَ: بهره وسهم تو(اصل آن از نصب به معنای به پا داشتن است و بهره و سهم را به این مناسبت نصیب خواندهاند که هر سهمی هنگام تقسیم از سایر اموال جدا میشود تا با آن مخلوط نگردد )
معنی نَصِیبُهُم: بهره وسهم آنان(اصل آن از نصب به معنای به پا داشتن است و بهره و سهم را به این مناسبت نصیب خواندهاند که هر سهمی هنگام تقسیم از سایر اموال جدا میشود تا با آن مخلوط نگردد )
معنی نَبَذَ: دور انداخت -پشت سر انداخت (نبذ طرح و دور انداختن چیزی است ، و این کلمه مثلی است که در مورد ترک و بی اعتنائی استعمال میشود ، همچنانکه در مقابل آن یعنی در مورد اعتنای به امری و گرفتن و ملازمت آن جمله نصب العین را به عنوان مثال استعمال میکنند)
ریشه کلمه:
نصب (۳۳ بار)
«نُصُب» جمع «نصیب» آن هم به گفته بعضی، جمع «نصب» (بر وزن سقف) در اصل، به معنای چیزی است که در جایی نصب می شود، و به بت هایی که به صورت قطعه سنگی آنها را در جاهایی نصب کرده، پرستش می نمودند و روی آن قربانی کرده، خون قربانی را بر آن می ریختند، گفته می شد، و تفاوتش با «صنم» این بود: «صنم» بتی بود که دارای شکل و صورت خاصی بود، اما «نُصُب» قطعه سنگ های بی شکلی بود که آنها را به علتی پرستش می کردند.
بعضی نیز گفته اند: منظور از «نُصُب» در آیه مورد بحث، پرچم ها است که در میان لشکرها یا کاروان ها در یک نقطه بر پا می کنند، و هر کس با سرعت خود را به آن می رساند،ولی تفسیر اول مناسب تر است.
ویکی واژه
قرار دادن، جا کردن.
گماشتن.
علامتی از اِعراب که حرف آخر کلمه صدای فتحه میدهد.
بلا، سختی.
خستگی، فرسودگی.