لغت نامه دهخدا
- قیمه سرموری ؛ نوعی از قیمه که بسیار خرد و باریک کنند. ( آنندراج ) :
گر بزلف عنبرین دل گاه گاهم میکشد
قیمه سرموری آن خط سیاهم میکشد.محسن تأثیر ( از آنندراج ).دلم از حلقه زلفش ننهد پای برون
گر کشد قیمه سرموریش آن خط سیاه.عبدالغنی قبول ( از آنندراج ).- قیمه شوربا ؛ نوعی از شوربا.( آنندراج ).
- قیمه و قرمه ( قورمه ) کردن ؛ بقصد کشت کسی را زدن. ( فرهنگ فارسی معین ).