عشری

لغت نامه دهخدا

عشری. [ ع ِ ری ی َ ] ( ع اِ مرکب ) ( از: عشرین + ی ، ضمیر متکلم ) بیست عدد من. ( از ناظم الاطباء ).
عشری. [ ع ُ ری ی / ری ] ( از ع ، ص نسبی ) قابل زکات. ( ناظم الاطباء ). منسوب به عُشر در معنی فقهی : و اندر عراق هیچ ناحیت نیست عشری مگر بصره. ( حدود العالم ).
عشری. [ ع ُ ش َ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به عُشَر: لبن عشری ؛ شیر شترانی که از درخت عشر چرا کرده باشند. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به عُشَر شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به عشر . یا زمین عشری . زمینی بود که عشر می پرداخت مقابل زمین خراجی که خراج می پرداخت .
منسوب به عشر گویند لبن عشری یعنی شیر شترانی که از درخت عشر چرا کرده باشند
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
فال تک نیت فال تک نیت فال نوستراداموس فال نوستراداموس فال تاروت فال تاروت فال انبیا فال انبیا