لغت نامه دهخدا
بیک گردش بشاهنشاهی آرد
دهد دیهیم وطوق و گوشوارا.رودکی.بدو گفت بی تو نخواهم جهان
نه اورنگ و نه تاج و طوق شهان.فردوسی.ابا طوق زرین پرستنده شست
یکی جام زرهر یکی را به دست.فردوسی.شهنشه به رستم قبائی بزر
ابا طوق زرین و تاج و کمر.فردوسی.همان یاره و تاج و انگشتری
همان طوق و هم تخت گندآوری.فردوسی.غلام و پرستار رومی هزار
یکی طوق پر گوهر شاهوار.فردوسی.بیاراسته طوق یوز از گهر
بدو اندر افکنده زنجیر زر.فردوسی.فرنگیس را گلشن زرنگار
بیاراست باطوق و با گوشوار.فردوسی.ابا یاره و طوق و با گوشوار
به دست اندرون گرزه گاوسار.فردوسی.یکی خلعت آراست پرمایه شاه
ز زرین وسیمین و اسب و کلاه
چه زرین کمرهای گوهرنگار
هم از یاره و طوق و از گوشوار...
بنزدیک خاقان فرستاد شاه
دو منزل همی بود با او براه.فردوسی.غلامان رومی وچینی هزار
همه پاک با طوق و با گوشوار.فردوسی.اَبَر پشت پیلانْش بر تخت زر
ز گوهر همه طوق شیران نر.فردوسی.بزرگان که با طوق و افسر بدند
جهانجوی و از تخم نوذر بدند.فردوسی.غلامان همه با کلاه و کمر
پرستنده با یاره و طوق زر.فردوسی.ابا تاج و با طوق و با گوشوار
چنانچون بود درخور شهریار.فردوسی.