در قرآن، صالح (ع) یکی از پنج پیامبر قوم عرب و پیامبر قوم ثمود معرفی شده است. نام او در قرآن به تعداد نُه بار ذکر شده است (اعراف، ۷۳، ۷۵، ۷۹؛ هود، ۶۱، ۶۲، ۶۵، ۶۷؛ نمل، ۴۶). ایشان قوم خود را به پرستش خداوند دعوت میکرد و از آنها میخواست که از او آمرزش طلبیده و به درگاهش توبه کنند؛ اما آنها از او معجزهای خواستند. ایشان با اجازه خدا شتری از سنگ به وجود آورد و توافق کرد که آب آن محل بین قوم و شتر تقسیم شود؛ به این معنا که یک روز آب برای قوم و یک روز برای شتر باشد. این شتر به نام ناقهالله یا ناقه صالح شناخته میشود. صالح (ع) از مردم خواست که اجازه دهند این حیوان آزادانه بچرد و به آن آسیبی نرسانند، زیرا عذاب خدا در کمین است. اما قوم او که به صداقت ادعای او ایمان نداشتند، شتر را کشتند و در نتیجه به عذاب الهی گرفتار شدند و زلزلهای همه آنها را نابود کرد. تنها صالح (ع) و گروهی که به او ایمان آورده بودند، نجات یافتند.
صالح
لغت نامه دهخدا
خلف صالح امین صالح
که سلف رابه ذات اوست فخار. خاقانی.یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ. ( گلستان ). اما بنده امیدوار است که در خدمت صالحان تربیت پذیرد. ( گلستان ). و دیگران هم به برکات شما مستفید گردند و به صالح اعمال شما اقتدا کنند. ( گلستان ).
الهی عاقبت محمود گردان
به حق صالحان و نیک مردان. سعدی.صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.حافظ.|| در اصطلاح علم درایت، افاده مدح معتدبه کند و دور نیست که مفید وثاقت هم باشد. در کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ( حدیث ) صالح نزد محدثان حدیثی را نامند که در رتبت دون رتبه حسن باشد. ابوداود در کتاب «سنن » گوید: هر حدیث که در آن وهنی سخت بود بیان کردم و آن حدیث که در آن چیزی نیاوردم صالح است، برخی صالح تر از برخی دیگر. و حافظ ابن حجر آرد: لفظ صالح در کلام وی اعم است از آنکه بخاطر احتجاج باشد یا ارتقاء وهر حدیث که به درجه «صحت » و سپس به درجه «حسن » رسد بمعنی اول است و جز این دو قسم بمعنی دوم و آنچه بدین درجه نرسد در آن وهنی شدید است. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به صالح الحدیث شود. || عمل صالح؛ کار نیک. || بسیار. ( اقرب الموارد ).
صالح. [ ل ِ ] ( اِخ ) محلتی بوده است به بغداد. رجوع به صالحیة شود.
صالح.[ ل ِ ] ( اِخ ) ( حضرت... ) رجوع به صالح پیغمبر شود.
صالح. [ ل ِ ] ( اِخ ) ( الملک الَ... ) وی سومین پادشاه از اتابکان موصل و فرزند نورالدین محمود و نوه عمادالدین زنگی مؤسس حکومت اتابکان موصل است. بسال 569 هَ. ق. در دمشق جانشین پدر گردید و پس از مدّتی دمشق و حماة و حمص به تصرف صلاح الدین ایوبی درآمد و جزحلب در دست صالح نماند. وی 7 سال دیگر در آنجا حکمرانی کرد و بسال 577 هَ. ق. درگذشت. ( قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص 145 شود.
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. (صفت ) شایسته، درخور.
۳. (صفت ) نیک.
۴. [مقابلِ فاسد] پایبند به اصول اخلاقی و مذهبی.
فرهنگ فارسی
نیک، نیکوکار، شایسته، درخور، ضد فاسد
( اسم صفت ) ۱ - نیک نیکوکار مقابل فاسد طالح. ۲ - آن که به حقوق بندگان خدای تعالی قیام کند. ۳ - شایسته لایحق جمع: صالحین. ۴ - حدیثی که افاده مدح معتدبه کند و دور نیست که مقید و ثابت هم باشد.
ناصرالدین محمد
فرهنگ اسم ها
معنی: شایسته و درست کار، دارای اعتقاد و عمل درست دینی، نام پیامبر قوم ثمود، نیک، خوب، درست، ( اَعلام ) ) پیامبر قوم ثمود به روایت قرآن، که چون آن قوم دعوت او را نپذیرفتند و شترش را کشتند، صاعقه ای آنان را نابود کرد، ) صالح ابن عبدالرحمان: [قرن هجری] منشی ایرانی امور مالی عراق در زمان حجاج ابن یوسف، که دفترهای حساب را از پهلوی به عربی نقل کرد، ( در اعلام ) نام پیغمبری از قوم ثمود که طبق روایات وی بر قوم ثمود نبوت می کرد، او را از فرزندان سام بن نوح نوشته اند
جملاتی از کلمه صالح
ولیکن هر که صالح نیست چون ما ندارد او میان اولیا جا
آمنوا نقش لوح خاطرشان عملوا الصالحات ظاهرشان
در مصالح کرد جنبش دیر دیر در مفاسد کرد کوشش زود زود