رای

لغت نامه دهخدا

رای. ( اِ ) رأی. ( ناظم الاطباء ). فکر. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( بهار عجم ) ( ارمغان آصفی ) ( ناظم الاطباء ) ( از شعوری ج 2ورق 16 ) ( مجموعه مترادفات ).اندیشه. ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام ) ( ناظم الاطباء ) ( ارمغان آصفی ) ( بهار عجم ) ( مجموعه مترادفات ). در عربی بمعنای تدبیر و مقتضای عقل. ( برهان ). پنداشتی. تأمل.( ناظم الاطباء ). نقشه. طرح. ( ولف ). تدبیر. ( فرهنگ نظام ) ( ناظم الاطباء ) ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی متعلق بکتابخانه مؤلف ) ( از شعوری ج 2ورق 16 ) ( از برهان ).آنچه پیش دل آید. ( از شرفنامه منیری )

فرهنگ معین

( رأی ) (رَ ) [ ع. ] (اِ. ) نک رأی. ج. آراء.
(اِ. ) راه، طریق.
[ هند. ] (اِ. ) نک راجه.
[ ع. رأی ] (اِ. ) ۱ - اندیشه، فکر. ۲ - تدبیر. ۳ - عقیده، اعتقاد. ۴ - شور، مشورت. ۵ - قصد، عزم.

فرهنگ فارسی

اندیشه، فکر، عقل، تدبیر، عقیده، عنوان پادشاهان، وامرائ وفرمانروایان هنددرقدیم میگفتند
( اسم ) حاکم هند پادشاه هندوستان.
ماخوذ از تازی و در فارسی غالبا بصورت رای بکار رود.

فرهنگستان زبان و ادب

رأی
{vote} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] بیان رسمی موضع یک فرد یا نماینده به نامزد یا موضوعی خاص با استفاده از ابزارهای رأی دهی
{ballot} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] ابزاری غالباً به شکل کاغذ یا مهره که با آن رأی دهنده به طور مخفی در انتخابات یا همه پرسی رأی خود را اعلام می کند متـ. برگۀ رای
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم