آشفته‌حال

لغت نامه دهخدا

( آشفته حال ) آشفته حال. [ ش ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) مجذوب. شوریده در اصطلاح صوفیان :
ندانی که آشفته حالان مست
چرا برفشانند در رقص دست
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کائنات ( کذا ).سعدی.مکن عیب آشفته حالان مست
که غرق است ، از آن میزند پا و دست.سعدی. || پریشان و بی بضاعت :
بدیدار مسکین و آشفته حال.سعدی.

فرهنگ عمید

( آشفته حال ) ۱. پریشان حال، شوریده، مضطرب: آن عمادالملک گریان، چشم مال / پیش سلطان دردوید آشفته حال (مولوی: ۹۷۵ ).
۲. مسکین، مستمند.
۳. (تصوف ) شوریده، مجذوب.

فرهنگ فارسی

( آشفته حال ) ( صفت ) ۱ - پریشانی پریشان حال . ۲ - بی بضاعت مسکین . ۳ - ( تصوف ) مجذوب شوریده.
مجذوب

ویکی واژه

دارای زندگی یا فکر پریشان. آشفته حالی. خانم ... پریشان‌تر و آشفته حالتر می‌گردید.‌«شهری»
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم