بسزا

لغت نامه دهخدا

بسزا. [ ب ِ س ِ / س َ ] ( ق مرکب ) به سزاوار. کماینبغی. بواجبی. چنانکه باید. چنانکه شاید. کمایلیق. لایق. شایسته. سزاوار : و فرمود تا استقبال او بسیجیدند سخت بسزا. ( تاریخ بیهقی ). صواب چنان نمود ما را که فرزند امیرسعید را با تو بفرستیم ساخته با تجملی بسزا. ( تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار که با یکدیگر دوسی بسر برند... دیدار کنند دیدارکردنی بسزا. ( تاریخ بیهقی ). همه را خانه و ضیاع و زن داد بسزا. ( تاریخ سیستان ).
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی بسزا برنیاید از دستم.حافظ.و رجوع به سزا و سزیدن شود.

فرهنگ معین

(بِ سَ یا سِ ) (ص مر. ) سزاوار، شایسته .

فرهنگ عمید

سزاوار، شایسته.

فرهنگ فارسی

به سزا، سزاوار، شایسته
( صفت ) سزاوار شایسته .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم