لغت نامه دهخدا
خسرو سلطان نشان خاقان اکبر کز جلال
روزگارش عبده الاصغر نویسد برملا.خاقانی.قدحها ملا کن به من ده که من خود
ز قوت اللسان برملا می گریزم.خاقانی.مادحت گر مدح گوید برملا
روزها سوزد دلت زآن سوزها.مولوی.هر سحر از عشق دمی می زنم
روز دگر می شنوم برملا.سعدی.- برملا افتادن ( اوفتادن ) ؛ فاش و ظاهر شدن. ( آنندراج ). عام شدن و آشکارا گشتن. ( ناظم الاطباء ) :
مگو آنچه گر برملا اوفتد
سخنگو از آن در بلا اوفتد.سعدی.- برملا افتادن ( فتادن ) از پرده ؛ از پرده بیرون افتادن :
یارب به لطف خویش گناهان ما ببخش
روزی که رازها فتد از پرده برملا.سعدی.رازم از پرده برملاافتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت ؟سعدی.رازش از پرده برملا افتاده. ( گلستان سعدی ).
- برملا کردن ؛ آشکار کردن پنهانی را. ( یادداشت دهخدا ).