بازی

لغت نامه دهخدا

بازی. ( اِخ ) محمدبن ابراهیم بن ابی یونس الفازی مروزی. از قریه فاز ( باز ) از قراء مرو و از محدثان بود. ( الانساب سمعانی ج 2 ).
بازی. ( اِخ ) محمدبن حمدویه بن سهل عامری مطوعی بازی از محدثان بود. و از ابو داود روایت کرد و بسال 327 هَ. ق. درگذشت. وی در زمره محدثانی بود که به بازیون مشهور و به باز قریه ای در شش فرسخی مرو منسوبند. ( از تاج العروس ).
- بنوالبازی؛ از قبایل عک یمن بودند. ( از تاج العروس ).

فرهنگ معین

( اِ. ) ۱ - فعالیت جسمی یا ذهنی برای سرگرمی یا تفریح. ۲ - فعالیت ورزشی. ۳ - قمار. ۴ - اجرای نقش در یک نمایش یا یک فیلم. مجازاً کار بیهوده، فریب و نیرنگ.

فرهنگ فارسی

نقاش ایتالیایی معروف به سودوما ( و. ورسی حدود ۱۴۷۷ - ف. ۱۵۴۹ م. ) وی یک سلسله از فرسک ها را در مونته اولیوتو نقاشی کرده.
( اسم ) ۱ - سر گرمی بچیزی مشغولیت تفریح لعب. ۲ - قمار. ۳ - ورزش. ۴ - فریب.
ناحیهای از اردن

فرهنگستان زبان و ادب

{game, play} [ورزش] ورزشی که دربردارندۀ مجموعه ای از قواعد و قوانین است و شرکت کنندگان در آن معمولاً به صورت مستقیم در برابر هم قرار می گیرند و سعی می کنند که ازطریق مهارت هایی مانند ضربه زدن، چرخاندن، حمل کردن یا به کارگیری اشیایی مانند توپ و گوی امتیاز کسب نمای...
{gaming} [آینده پژوهی و آینده نگری] کوششی گروهی برای شبیه سازی موضوعی از آینده متـ. بازی کردن
{play} [ورزش] جنبۀ صرفاً ورزشی و تفریحی یک مسابقه یا رقابت ورزشی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم