لغت نامه دهخدا احلی. [ اَ لا ] ( ع ن تف ) شیرین تر.- امثال : احلی من العسل . احلی من میراث العمة الرقوب ؛ و هی الَّتی لایعیش لها ولدٌ.احلی من نیل المنی . ( مجمع الأمثال میدانی ).احلی. [ اَ لا ] ( اِخ ) قلعه ای است در یمن. ( مراصد الاطلاع ).