لغت نامه دهخدا
نوروز ازاین وطن سفری کرد چون ملک
آری سفر کنند ملوک بزرگوار.منوچهری.گفتم او را بگوی چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم.ناصرخسرو.بشر حافی گفت : ای قرایان سفر کنید تا پاک شوید که آب یک جای ماند بگردد. ( کیمیای سعادت ).
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت.سعدی.چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار.سعدی.|| خالی کردن. ( برهان ). تمام کردن. ( برهان ).