تاب خوردن

لغت نامه دهخدا

تاب خوردن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) در تاب نشستن و در هوا آمدن و شدن ، در تاب بحرکت آمدن و شدن در هلاچین. || در پیچ و تاب شدن و پیچیده شدن :
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم.سعدی.

فرهنگ معین

(دَ ) (مص ل . ) ۱ - در تاب نشستن و در هوا به جلو و عقب رفتن . ۲ - پیچ و خم پیدا کردن .

فرهنگ فارسی

( مصدر )۱ - در تاب نشستن و در هوا آمدن و رفتن . ۲- در پیچ و تاب شدن پیچیده شدن.

ویکی واژه

در تاب نشستن و در هوا به جلو و عقب رفتن.
پیچ و خم پیدا کردن.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم