باروح

لغت نامه دهخدا

باروح. [ رَ / رو ] ( ص مرکب ) باصفاو خوش آیند. ( ناظم الاطباء ). دلگشا : صحبتی بود بغایت باروح و خوش و مجلس قوی دلکش. ( انیس الطالبین نسخه خطی کتابخانه مؤلف ). || گشاده.عریض. پهناور: خانه باروح. || مسرور. فَرِح. فَرِحَه. ( کازیمیرسکی ). بشاش. شنگول. بانشاط.
باروح. ( ص مرکب ) جاندار. آنکه روان دارد.

فرهنگ عمید

۱. باصفا، دلگشا، بانشاط.
۲. خوشایند.

فرهنگ فارسی

آنکه روان دارد
با صفا و خوشایند
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم