بر جای بیجان شدن
از حرکت افتادن، بیجان و بیاثر شدن؛ یعنی چیزی یا کسی دیگر جنبوجوش و کارایی نداشته باشد.
مترادفها
مردن، از دنیا رفتن، جان سپردن، فوت شدن
متضادها
زنده شدن، جان گرفتن، حیات یافتن
جمله سازی با بر جای بیجان شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با غروب خورشید و پایان آن روز پرحادثه، تمام گلهای باغ در میان مه غلیظ، بر جای بیجان شدن به نظر میرسیدند.
💡 در آن داستان غمانگیز، تمام امیدهای جوان بر اثر اتفاقات ناگوار، در میان ویرانههای خانه، بر جای بیجان شدن گرفت.
💡 شاعر با کلمات خود توصیف کرد که چگونه تمام احساسات او در اثر تنهایی، در میان تاریکی شب بر جای بیجان شدن یافت.