منشعبات
مترادفها
شاخهها، انشعابات
متضادها
اصل، ریشه
لغت نامه دهخدا
منشعبات. [ م ُ ش َ ع ِ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ منشعبة. جداگردیده. متفرعات. شاخه ها: جملگی متفرعات و منشعبات هر یک به اصول آن ملحق گردانیم. ( المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 70 ). رجوع به منشعبة و منشعب شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع منشعبه ( منشعب ): [ و جملگی مفترعات و منشعبات هر یک باصول آن ملحق گردانیم. ] ( المعجم. مد.چا.۷٠:۱ )