چرخکی
لغت نامه دهخدا
چرخکی. [ چ َ خ َ ] ( اِ ) چرخگی. چرخ زدن و رقص کردن کشتی گیران بوقت غالب آمدن بر حریف. || بعضی گویند که نام ورزشی است که چرخ زنان بعمل آرند. ( آنندراج ) ( غیاث ). رجوع به چرخکی زدن شود.
جمله سازی با چرخکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تکنسین تعمیر خودرو پس از بررسی دقیق، متوجه شد که یک قطعه کوچک چرخکی در سیستم انتقال قدرت دچار فرسودگی شده و نیاز به تعویض دارد.
💡 در ساخت ساعتهای قدیمی، استفاده از چرخکهای بسیار ریز و ظریف برای تنظیم دقیق زمان و حرکت عقربهها، مهارت بسیار بالایی از سوی ساعتساز میطلبید.
💡 این دستگاه صنعتی دارای یک سیستم چرخکی داخلی است که با چرخش مداوم، انرژی لازم برای عملیات سنگین را به بخشهای دیگر منتقل میکند.