لغت نامه دهخدا
بیزغ. [ ب َ زَ ] ( اِخ ) قریه ای است از دیر عاقول از اعمال عراق، و گویند متنبی در آنجا کشته شد. ( از مراصدالاطلاع ) ( از یادداشت مؤلف ). رجوع به بیوزاء شود.
بیزغ. [ ] ( اِخ ) دهی است به هرات. ( یادداشت مؤلف ).
بیزغ. [ ب َ زَ ] ( اِخ ) قریه ای است از دیر عاقول از اعمال عراق، و گویند متنبی در آنجا کشته شد. ( از مراصدالاطلاع ) ( از یادداشت مؤلف ). رجوع به بیوزاء شود.
بیزغ. [ ] ( اِخ ) دهی است به هرات. ( یادداشت مؤلف ).