مقترف
مترادفها
مرتکب، گناهکار، خطاکار
متضادها
بیگناه، معصوم، پاک
لغت نامه دهخدا
مقترف. [ م ُ ت َ رِ ] ( ع ص ) ورزنده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ). ورزکننده. ( ناظم الاطباء ). کسب کننده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) ( از اقرب الموارد ). ج، مقترفون: ولتصغی اًِلیه اءَفئدة الذین لایؤمنون بالاخرةو لیرضوه و لیقترفوا ماهم مقترفون. ( قرآن 113/6 ). || گناهکار و متهم. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به اقتراف شود.
مقترف. [ م ُ ت َ رَ ] ( ع ص ) بعیر مقترف؛ شتر نوخریده. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء )( از اقرب الموارد ). || کسب شده. مکتسب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به اقتراف شود.
جمله سازی با مقترف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دادگاه تصمیم گرفت که مجازات سختگیرانهای برای هر فرد مقترف جرم اعمال کند تا از وقوع تخلفات مشابه در جامعه جلوگیری شود.
💡 در متون ادبی کلاسیک، اغلب از واژهی مقترف برای توصیف افرادی استفاده میشود که مرتکب خطاهای بزرگ و گناهان جبرانناپذیر شدهاند.
💡 هیچکس نباید بدون بررسی دقیق مدارک و شواهد، فردی را مقترف به تهمت یا اعمال غیرقانونی در جامعه تلقی و قضاوت کند.