نازورمندی تصویر معنی نازورمندی متضادها سعادت، خوشبختی، آسایش لغت نامه دهخدا نازورمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) نازورمند بودن. زورمند نبودن. بی زوری. بی قوتی. کم قوتی. ناتوانی. عجز. ضعف. فرهنگ فارسی کم زوری بی زوری ناتوانی مقابل زورمندی. گزارش محتوای نامناسب