مذرع

لغت نامه دهخدا

مذرع. [ م ُ رِ ] ( ع ص ) پیماینده به ذراع. ( آنندراج ). کسی که با ذراع اندازه می گیرد. ( ناظم الاطباء ). نعت است از اذراع: اَذْرَع َ الشی َٔ؛ قَبَضَه بالذراع. ( از اقرب الموارد ). || بقرة مذرع؛ ماده گاو که صاحب گوساله گردد. که گوساله زاید. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || پرگوینده. ( آنندراج ). افراطکننده. ( از اقرب الموارد ): اذرع فی الکلام؛ پر گفت. ( از منتهی الارب ).
مذرع. [ م ُ ذَرْ رَ ] ( ع ص ) آن که مادرش اشرف از پدر وی باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). آنکه مادرش عرب باشد و پدرش غیر عرب. ( از متن اللغة ). || اسب سبقت برنده. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). یا اسب که به شکاری دررسیده و سوار وی بر شکار نیزه فروبرده و بر هر دو ذراع اسب خون برجهیده باشد. ( از منتهی الارب ). || شتری که بر سینه نیزه و مانند آن خورده خون برهر دو ذراع وی روان گردیده باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || ثور مذرع؛گاوی که بازو و رشهای وی پرخالهای سیاه باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). گاوی که در پاچه های وی خالهای سیاه باشد. ( از متن اللغة ) ( از ناظم الاطباء ). || خفه کرده شده. ( ناظم الاطباء ). نعت مفعولی از تذریع بمعنی با ذراع خفه کردن. رجوع به تذریع شود.
مذرع. [ م ُ ذَرْ رِ ] ( ع ص ) بارانی که به اندازه رش نم او در زمین رفته باشد. ( منتهی الارب ). || خفه کننده با ذراع. ( آنندراج ) ( از متن اللغة ). نعت فاعلی است از تذریع. رجوع به تذریع شود. || اقرارنماینده به چیزی. ( آنندراج ) ( از متن اللغة ). رجوع به تذریع شود. || آنکه دست اندازان می رود. ( ناظم الاطباء ). رج-وع به تذریع شود.
مذرع. [ م ُذْ ذَ رِ ] ( ع ص ) آنکه بیرون می آوردهر دو ذراع را از زیر جبه. ( ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ). نعت فاعلی است از اذراع. رجوع به اذراع شود.
مذرع. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) زق صغیر. ( متن اللغة ). مشکول. مشکوله. مشکیزه. خیکچه. مشک خرد. ( یادداشت مؤلف ). || واحد مذارع است. ( از متن اللغة ). رجوع به مذارع و نیز رجوع به مذاریع شود.
مذرع. [ م ُ ذَرْ رِ ] ( اِخ ) مردی از بنی خفاجةبن عقیل که تنی از بنی عجلان را بکشت و بدان اقرار آورد و او را به قصاص بکشتند و از آن رو او را مذرع لقب کردند. ( یادداشت مؤلف ).

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز