لغت نامه دهخدا
فرفور. [ ف َ ] ( اِ ) پرنده ای است که آن را تیهو گویند.شبیه است به کبک، لیکن کوچکتر از کبک میشود و بعضی کرک را گفته اند که ترکان بلدرچین و عربان سلوی خوانند. ( برهان ). تیهو. ( اسدی ) ( صحاح الفرس ):
من بچه فرفورم و او باز سپید است
با باز کجا پنجه کند بچه فرفور؟بوشکور.|| گوسفند فربه. ( برهان ).
فرفور. [ ف ُ ] ( ع اِ ) ینبوت. ( منتهی الارب ). سویق من ثمر ینبوت.( اقرب الموارد ). || کودک جوان. || شتر فربه. || گنجشک. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || شتر که بخورد و نشخوار کند. ( منتهی الارب ). || مرغی است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || بچه میش و بز و گاو وحشی است که مؤنث آن را خرفان و حملان نیز گویند. ( اقرب الموارد ). بره ای که چهارماهه شود و از شیر بازگرفته شود و راحت کند و چاق گردد. ( اقرب الموارد ).
فرفور. [ ف ُ ] ( اِ ) کشک سیاه باشد که به ترکی قراقروت خوانند. ( برهان ). به فارسی اسم قراقروط است. ( فهرست مخزن الادویه ).