لغت نامه دهخدا
ابوضمضم. [ اَ ض َ ض َ ] ( اِخ ) صاحب الاصابه و هم مؤلف استیعاب و دیگر علمای رجال آورده اند که رسول صلوات اﷲ علیه فرمود: الا تحبّون ان تکونوا کابی ضمضم. قالوا یا رسول اﷲ و من ابوضمضم قال ان اباضمضم کان اذا اصبح قال اللهم انّی قد تصدّقت بعرضی علی من ظلمنی. و در این حدیث ارشاد است در تحمل و بردباری در مقابل بدزبانی و دشنام سفهاء قوم.
ابوضمضم. [ اَ ض َ ض َ ] ( اِخ ) یکی از مغفلین ( چون حجی و بهلول و ملانصرالدین ) و کتاب نوادر ابی ضمضم شامل حکایات مضحکه اوست. ( از ابن الندیم ).
ابوضمضم. [ اَ ض َ ض َ ] ( اِخ ) کلابی، کنیت دیگر او ابوعثمان و نام او سعیدبن ضمضم است. او ازشعرای بدوی است و نزد حسن بن سهل رفته و او را مدح گفته است. ( ابن الندیم ).