لغت نامه دهخدا
ناتندرستی. [ ت َ دُ رُ ] ( حامص مرکب ) ناتوانی. بیماری. رنجوری. مریضی. دردمندی. از پا افتادگی. ضعف. علت. علیلی:
چو کاهل بود مرد برنا به کار
از او سیر گردد دل روزگار.
نماند ز ناتندرستی جوان
مبادش توان و مبادش روان.فردوسی.چو بنیاد دولت به سستی رسید
توانا به ناتندرستی رسید.نظامی.تهی نیست از تره ای خوان من
ز ناتندرستی ست افغان من.نظامی. || نادرستی:
کنون کار بر ساز و سستی مکن
بمن نیز ناتندرستی مکن.فردوسی.هر آنگه که در کار سستی کنی
همی رای ناتندرستی کنی.فردوسی.