مرهق
مترادفها
خسته، فرسوده، درمانده
متضادها
آسوده، سرحال
لغت نامه دهخدا
مرهق. [ م ُ هَِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ارهاق. رجوع به ارهاق شود.
مرهق. [ م ُ هََ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ارهاق. رجوع به ارهاق شود. || آن که به کشتن رسیده باشد. ( منتهی الارب ). کسی که او را گرفته باشند تا بقتل رسانند. || کسی که بر او تنگ گرفته باشند. ( از اقرب الموارد ).
مرهق. [ م ُ رَهَْ هَِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ترهیق. رجوع به ترهیق شود.
مرهق. [ م ُ رَهَْ هََ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ترهیق.رجوع به ترهیق شود. || موصوف به ستم و ظلم و متهم به بدی و شر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || آن که او را مردمان و مهمانان بسیارفراهم آیند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || متصف به «رهق » یعنی سبکی عقل. || کسی که در دین خود مورد اتهام باشد. || فاسد. || کریم و جواد. ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
ستم و ظلم به بدی و شر
جمله سازی با مرهق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آن دانشجوی عزیز پس از چندین شب بیخوابی مداوم برای آماده شدن جهت امتحان نهایی، بسیار مرهق و بیحال به نظر میرسید.
💡 کارگران ساختمانی پس از چندین ساعت کار مداوم زیر نور شدید خورشید، به شدت مرهق شده و به استراحت در سایه نیاز داشتند.
💡 روانشناسان معتقدند که فشارهای روانی ناشی از مشکلات اقتصادی میتواند فرد را به مرور زمان بسیار مرهق و از نظر روحی آسیبپذیر کند.