متضبب
مترادفها
مهآلود، غبارآلود
متضادها
صاف، شفاف
لغت نامه دهخدا
متضبب. [ م ُ ت َ ض َب ْ ب ِ ] ( ع ص ) کودک نیک فربه. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کودک نیک فربه و کوتاه گردن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تضبب شود.
مهآلود، غبارآلود
صاف، شفاف
متضبب. [ م ُ ت َ ض َب ْ ب ِ ] ( ع ص ) کودک نیک فربه. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کودک نیک فربه و کوتاه گردن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تضبب شود.