لغت نامه دهخدا
لنگر نهادن. [ ل َ گ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) لنگر افکندن. لنگر انداختن: عاقل چون بیند که خلاف در میان آمد به جهد و چون صلح دید لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان. ( گلستان ).
لنگر نهادن. [ ل َ گ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) لنگر افکندن. لنگر انداختن: عاقل چون بیند که خلاف در میان آمد به جهد و چون صلح دید لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان. ( گلستان ).
۱- ( مصدر ) لنگر انداختن لنگر افکندن. ۲- اقامت کردن بجایی عاقل چون بیند که خلاف در میان آمد بجهد و چون صلح دید لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان.