لغت نامه دهخدا
فقاع گشادن. [ ف ُ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) آروغ زدن. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || کنایت از لاف زدن و تفاخر کردن. ( آنندراج ) ( برهان ). نازیدن. بالیدن. ( یادداشت مؤلف ):
آنجا که من فقاع گشایم ز دست فضل
الا ز درد دل چو یخ افسرده تن نیند.خاقانی.صاحب بدر و حنین از تو گشاید فقاع
کآن گهر چون سداب برکشی از بهر کین.خاقانی.ولی خانه بر یخ بنا دارد و من
ز چرخ سدابی فقاعی گشایم.خاقانی.رفت آنکه فقاع از تو گشاییم دگر بار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده ست.سعدی.رجوع به فقاع گشودن شود.