لغت نامه دهخدا
ستوهیدن. [ س ُ دَ ] ( مص ) نفرت داشتن و بتنگ آمدن. ( آنندراج ). بیزار بودن:
سپهر گشتت دایه گریز از این دایه
زمانه بودت مادر ستوه از این مادر.مسعودسعد.
ستوهیدن. [ س ُ دَ ] ( مص ) نفرت داشتن و بتنگ آمدن. ( آنندراج ). بیزار بودن:
سپهر گشتت دایه گریز از این دایه
زمانه بودت مادر ستوه از این مادر.مسعودسعد.
(سُ دَ ) (مص ل. ) ۱ - خسته شدن. ۲ - افسرده گشتن. ۳ - پریشان شدن.
۱. به ستوه آمدن، به تنگ آمدن.
۲. خسته و درمانده شدن.
۳. ستیزه کردن.
به ستوه آمدن، به تنگ آمدن، خسته ودرمانده شدن
( مصدر ) ( ستوهید ستوهد خواهد ستوهید ستوهنده ستوهیده ) ۱ - خسته شدن درمانده شدن. ۲ - ملول گشتن. ۳ - پریشان شدن.
خسته شدن.
افسرده گشتن.
پریشان شدن.