لغت نامه دهخدا
حراش. [ ح ِ ] ( ع اِ ) ج ِ حَرْش. ( منتهی الارب ).
حراش. [ ح َرْ را ] ( ع اِ ) مار سیاه دیرینه سال بدان جهت که سوسمار صید کند. ( منتهی الارب ).
حراش. [ ح َرْ را ] ( اِخ ) ابن مالک. محدث است و از یحیی بن عبید سماع حدیث کرده است. ( منتهی الارب ).