بلا خاستن

متضادها

نشستن

لغت نامه دهخدا

بلا خاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بلا خیزیدن. بپاخاستن بلا. بپا شدن فتنه. متولد شدن شر و فتنه: ایمن چون توان بود بر منوچهر که چون این عهد نزدیک وی برسد و به توقیع خداوند آراسته گشته تقربی کند و به نزدیک سلطان محمود فرستد و از آن بلایی خیزد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 131 ).

فرهنگ فارسی

خیزیدن ٠ بپا خاستن بلا ٠ بپا شدن فتنه ٠ متولد شدن شر و فتنه: و ایمن چون توان بود بر منوچهر که چون این عهد نزدیک وی برسد و به توقیع خداوند آراسته گشته تقربی کند و به نزدیک سلطان محمود فرستد و از آن بلایی خیزد ٠

جمله سازی با بلا خاستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او با رفتارهای بی‌ملاحظه و وارد شدن به بحث‌های پرتنشی که هیچ فایده‌ای نداشت، در واقع در حال بلا خاستن و ایجاد دردسر برای آینده شغلی خود بود.

💡 نباید با تصمیم‌گیری‌های عجولانه و بدون مشورت با افراد متخصص، برای خود و خانواده‌اش بلا خاستن و دردسرهای غیرقابل جبرانی در زندگی روزمره ایجاد کرد.

💡 برخی افراد تصور می‌کنند با به چالش کشیدن قوانین، قهرمان هستند، اما در حقیقت آن‌ها تنها در حال بلا خاستن و آسیب زدن به نظم اجتماعی هستند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران