افژیدن
مترادفها
افتادن، ریزش کردن، فرو ریختن
متضادها
برخاستن، استوار ماندن
لغت نامه دهخدا
افژیدن. [ اَ دَ ] ( مص ) افژودن. افشردن. فشار دادن و جز آن. ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به افژودن شود.
افتادن، ریزش کردن، فرو ریختن
برخاستن، استوار ماندن
افژیدن. [ اَ دَ ] ( مص ) افژودن. افشردن. فشار دادن و جز آن. ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به افژودن شود.