لغت نامه دهخدا
کشفتن. [ ک َ ش َ ت َ / ک ُ ش ُ ت َ ] ( مص ) گشودن. شکافتن. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از برهان ).
- برکشفتن؛ گشودن. ( از ناظم الاطباء ). برداشتن:
دل برگرفته ام ز بد و نیک روزگار
تا پرده های راز فلک برکشفته ام.کمال الدین اسماعیل ( از جهانگیری ). || پراکنده شدن. پریشان شدن. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از ناظم الاطباء ) ( از برهان ):
دولت آنها فرتوت شد و کار کشفت
هرکه فرتوت شود هرگز برنا نشود.منوچهری.کشفتند بزم می رودو باد
پراکنده شد انجمن مست و شاد.اسدی. || پژمرده شدن. پژمرده گشتن. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ):
شکفته بدم چون به نیسان درخت
کشفته شدم چون به آبان گیاه.عبدالواسع جبلی ( از جهانگیری ). || نابود و معدوم شدن. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ) ( برهان ).
- برکشفتن یا بکشفتن؛ نابود کردن:
سخنهائی چنان دلگیرگفتی
که خانه صابری را برکشفتی.( ویس و رامین ).بکشفت سپهر باز بنیادم
بشکست زمانه باز پیمانم.مسعودسعد.چو زر به سایل بخشی بدست خویش مده
که از نهیب تو گردد بر او کشفته نگار.حکیم سوزنی.